ღ♥ღ دختر ایرونی ღ♥ღ
به من می گن دختر ایرونی...
خنده ی شدید که صورتت رو به درد آورد.
به خواب رفتن کودکی در آغوشت.
دریافت یک نامه.
آرامش بعد از گریه.
رانندگی در جاده ای زیبا.
بازگشت دوباره ی یک عشق.
و......
” او یقینا پی معشوق خودش می اید “
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :
” مطمئنا که پشیمان شده برمیگردد “
عشق قربانی مظلوم ” غرور ” است هنوز . . .
گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است
کاشکی چشمامو می بستم
کاشکی عاشقت نبودم
اما هستم...
کاش ندونی بی قرارم
کاش اصلا دوست نداشتم
اما دارم...
کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه
کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه
کاشکی بارون غمت منو می برد
کاش ندونی که نگاهم خیره مونده به نگاهت
کاش ندونی که همیشه موندگارم چشم به راهت
کاش احساسمو عشقت دیگه می مرد
کاش گلاتو می سوزندم
کاش می رفتم نمیموندم
اما موندم...
کاش یه کم بارون بگیره
کاش فراموشت کنم من
اما دیره.............................................................................تنهایی واژه ای است پهناور
که در سکوت جان میگیرد
و چون عشقه بر دورت می پیچد
و به ما’وایی میکشاند که در آن جز اندوه نیابی ...
تنهای یعنی این
تنهایی یعنی قلب شکسته
تنهایی یعنی من
تنهایی بالهای سوخته است
تنهایی خنده ای از جنس گریه است
تنهایی یعنی تنهایی
تبدیل به خودکارهایی بیرحم شدند. تا یادمان بدهند که هر اشتباهی پاک شدنی نیــــست
کودک به دنبال آزادی بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است . ![]()
پیر به دنبال قدرت جوان و جوان در پی تجربه ی سالمند است . ![]()
آنان که رفته اند در آرزوی بازگشت ٬ و آنان که مانده اند ٬ در رویای رفتن
....
خدایا ! کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچکس به مقصد خود نمی رسد ؟!![]()
فقط میتونیم نازم کنین! ![]()

عروسک کوچولووووووووووووووووو
Love + Care = Mom
Love + Fear = Dad
Love + Help = Sister
Love + Fight = Brother
Love + Life = Wife / Husband
... Love + Care + Fear + Help + Fight + Life = Friend
پ ن :البته من شخصا فقط ۳ تا از این Friend ها دارم. (دوتاشونم واسم نظر دادن
)
بین دو نگاه
شیشه های قلبی به زمین ریخت
دلی عاشق شد
و مجرم از حادثه گریخت..
در یخچال را باز می کند
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "
.
.
.
.
.
پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد
آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟
آبجی بزرگه گفت: م م م راست
آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا
بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه
بعد سه تایی زدن زیر خنده
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی»
خدایا خودت شفا ببخش چنین اشخاصی که کم هم نیستند
این مطلبه غم انگیزه ولی خوشم اومد گذاشتمش.
ا... راستی سلام. خوش میگذره؟ الان من تو دانشگامم. ساعت ۱ بعد از ظهره و من تا ساعت۳ علافم. از اول ترم همین طور بود. نمیدونم چی کار کنم تو این دوساعت؟! اگه درس باشه میخونم ولی درس هم ندارم آخه! همه خرخونی ها شب گذشته انجام شده! اومدم سایت دانشگاه ولی اینجا هم زیاد دووم نمیارم چون گرم و ساکته منم که بی جنبه! سریع خوابم می گیره! به زودی میرم یه چیزی بخورم![]()
امروز کلاس ساعت ۱۰ کنفرانس داشتم ولی بهم نرسید. هفته دیگه هم که تعطیله. .. آخ گفتم تعطیل راستی محرم داره میاد. یعنی ببخشید اومد! ولی هوا بس ناجوانمردانه سرده!
این همه لباس پوشیدم هنوزم می لرزم!( البته الان در گرما و خلسه به سر می برم!
)
اتفاق جدیدی نیفتاده. روزا یه جورایی تکراریه. به جز بیرون رفتنهای گه گاه وسط هفته وجمعه ها هیچ تغییری در روزمره ایجاد نشده.
هفته پیش همین موقع در حال صحبت با دو تا از د وستای دانشگام بودم. دو تا از خل و چلترین و خنده رو ترینشون. ولی وقتی حرف غم وغصه و مشکلات زندگی و کلا اصل زندگی شدهمه دلها پر بود و خسته. خسته از زنگی از تلاش کردن و ... شاید واسه یه دختر ۲۰ ساله خیلی زود باشه که این هه مشکلو فهمیده باشه و باهاشون دست و پنجه نرم کرده باشه...
یکیشون دقیقا سال کنکورش مادرش فوت کرده بود... همیشه از اینکه سر کنکورم اون بلا سرم اومد و برخلاف همیشه زمانو اشتباه حساب کردم حرص میخوردم و به خدا غر میزدم. ولی هفته پیش حرف دوستم باعث شد به فکر بیفتم که اگه این بلا (خدایی نکرده خدایی نکرده خدایی نکرده) سر من میومد آیا واقعا دیگه غصه کنکورو میخوردم؟؟؟؟ اصلا جونی میموند که غصشو بخورم؟؟؟؟؟
بی خیال دلم گرفت.........
اینقدر اعصابم خرده که حد نداره. هیچ چیز تا این حد حالمو نمیگیره که سوالی رو که تو امتحان خودمو کشتم حل نشد، دقیقا نیم ساعت بعد از امتحان تو اتوبوس یهو حلش کنم!!! اونم سوالی که هیچ کس حلش نکرده بود! اصلا اعصاب ندارم!!!
این بارون هم دیگه مارو از رو برد. چرا تموم نمیشه؟ دیگه چتر شده مثل کیف پول. تو کیف همه هست. تا صدای رعد و برق میاد سریع همه یهو چتر میاد رو سرشون! هر سال باید یه چیز شورشو در بیاره. ولی خدارو شکر... ![]()
بیا تا بارون باشیم
تا که از غبار غم پاک کنیم دلها رو
تا که از عاطفه سیراب کنیم گلها رو
تا مثل رنگین کمونا موقع رفتن بارون
توی آسمون دلها بمونن خاطره هامون
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
...
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
همه رفتنی اند ..............
خوب زندگی کنید و حرص نزنید و دیگران را نیازارید ................
درود بر کسانی که از پاکیشان دوستی آغاز می شود،
از صداقتشان دوستی ادامه می یابد
و به واسطه ی وفایشان دوستی پایانی ندارد...
( برای ع . م . ن ) ![]()
فروردین+ فروردین = پیوندی آتشین
فروردین+اردیبهشت = پیوندی کاملا عشقی
فروردین+خرداد = خوش دل و امیدوار
فروردین+تیر = اختلاف فراوان
فروردین+مرداد = شدید
فروردین+شهریور = سرد و گرم
فروردین+مهر = کمی غیر ممکن
فروردین+آبان = خیلی با حرارت
فروردین+آذر = پر از ماجرا جویی
فروردین+دی = هیجانات فراوان
فروردین+بهمن = شگفت انگیز
فروردین+اسفند = توام با مشکلات
برای دیدن ماههای دیگه به ادامه مطلب برید
ادامه مطلب

دیروز با خواهرم رفتیم بازار تهران. تا حالا نرفته بودم. جالب بود. البته قدیمی بودنش جالب بود. هیچی خرید نکردم. خلاصه اونجا خواهرم وسایل هنری میخواست که زیور آلات و این چیزا درست کنه. آخرین مغازه ای که رفتیم خواهرم یه سری پارچه چرمی گرفت و فروشنده هه خیلی باهامون راه اومد و خواهرم میخواست نهایت تشکرو ازش بکنه و بگه:«محبت کردین. چقدر تقدیم کنم؟» به جاش گفت:
(( چقدر محبت کنم؟؟؟ )) ![]()
![]()
![]()
![]()
جز او
هیچ کس روح تو را آنقدر عریان ندیده است
که جای دقیق زخم ها را بداند...

از یه زمانی تو زندگیم به بعد دلم میخواست همه چیو بدونم.دلم میخواست همه بهم اعتماد کنن و بهترین شنونده باشم. دلم میخواست وجودم پر باشه از رازهایی که هیچوقت بازگو نمیشن. دلم میخواست محرم راز باشم و به همین صفت شناخته بشم. دلم میخواست بدونم... بفهمم... بشونم... حتی اتفاقی......![]()
اما... الان باید اعتراف کنم «دونستن» مسئولیت خیلی سنگینی داره.تو این چند سال اخیر خیلی پیش اومده که از خدا خواستم کاش فلان چیزو هیچوقت نمی فهمیدم. کاش فلان چیز بهم گفته نمیشد. ای کاش من خبر نداشتم.حتی برام اتفاق افتاده که به خاطر دونستن یه راز ، فقط به خاطر اینکه من از یه چیز آگاهی داشتم اونم ناخواسته تنبیه شدم.![]()
هنوزم بر حسب عادت دنبال ندانسته ها و نگفته ها میرم اما به محض اینکه می فهمم پشیمون میشم. چون تمام فکر و ذهنمو اسیر میکنه. هر چند که موضوع بهم ربطی نداشته باشه... هر چند که بی اهمیت باشه، اینقدر بهش فکر میکنم که ذهنم داد میزنه : جون مادرت بسه...![]()
مامانم میگه من وقتی آروم یه گوشه می شینم باید ازم ترسید چون همه ی اتفاقای اطرافم ، حتی کوچکترینشون هم ذخیره میکنم تو مغزم. از حالت نگاه و چشم و ابرو گرفته تا حرف و کتکاری... تک تکش تو خاطرم میمونه و می تونم کاملا تفسیرشون کنم.و متاسفانه یا خوشبختانه همیشه هم تفسیرام کاملا دقیق و درسته! گاهی اوقات این تفسیرام به اطرافیانم کمک کرده. اما جدیدا دارم می فهمم که داره برای خودم آزار دهنده میشه...
کاش میشد مثل هری پاتر با یه چوب جادویی خاطرات و اطلاعات اضافی مغزتو خالی کنی تا یه کم سبک بشی!!!! ![]()
فاصله یه حرف ساده س بین دیدن و ندیدن
بگو صرفه با کدومه ؟ شنیدن یا نشنیدن؟
وقتی من جوون بودم، دوست نداشتم برم جشن های عروسی،
چون تمام عمه ها و خاله های پیرم می آمدند پیش من و
بهم سیخونک می زدند و می خندیدند و می گفتند تو نفر بعدی هستی......!!!
البته بعدا همه شون از این کار دست کشیدن و
این درست از وقتی بود که منم همین کار رو عینا با اونا می کردم،
البته در مجالس ختم ...! ![]()
| Design By : Night Melody |

